دکتر آزاده مسکوک ورود دانشجویان رزرو نوبت EN
بازگشت به سایت
مقاله آموزشی
مهاجرت چرا حس بی‌ریشگی ایجاد می‌کند؟
مهاجرت چرا حس بی‌ریشگی ایجاد می‌کند؟

مهاجرت چرا حس بی‌ریشگی ایجاد می‌کند؟

وقتی نه کشور جدید کاملاً خانه‌ی ماست و نه می‌توانیم به زندگی گذشته برگردیم، چه اتفاقی درونمان می‌افتد؟شاید چند سال از مهاجرتتان گذشته باشد. خانه دارید، کار می‌کنید، زبان کشور جدید را تا حدی یاد گرفته‌اید و حتی از تصمیم…

وقتی نه کشور جدید کاملاً خانه‌ی ماست و نه می‌توانیم به زندگی گذشته برگردیم، چه اتفاقی درونمان می‌افتد؟

شاید چند سال از مهاجرتتان گذشته باشد. خانه دارید، کار می‌کنید، زبان کشور جدید را تا حدی یاد گرفته‌اید و حتی از تصمیم مهاجرتتان راضی هستید؛ اما گاهی هنوز حس می‌کنید چیزی کم است.

در جمع حضور دارید، ولی صمیمیتی را که زمانی تجربه می‌کردید پیدا نمی‌کنید. از خیابان‌ها و کافه‌ها می‌گذرید، اما هیچ‌کدام هنوز حس آشنای خانه را ندارند. به کشور خودتان فکر می‌کنید و دلتنگ می‌شوید؛ بااین‌حال، شاید می‌دانید اگر برگردید هم دیگر نمی‌توانید دقیقاً مثل گذشته زندگی کنید.

انگار میان دو دنیا مانده‌اید: 

از یکی فاصله گرفته‌اید و هنوز در دیگری ریشه ندوانده‌اید.

 این تجربه را گاهی «احساس بی‌ریشگی» یا «گسست از تعلق» می‌نامند؛ توصیفی از تجربه‌ی بعضی مهاجران، نه یک تشخیص روان‌شناختی. این احساس ممکن است حتی پس از رسیدن به ثبات مالی یا اقامتی هم ادامه پیدا کند.

اما چرا زندگی در یک کشور تازه همیشه به معنای احساسِ خانه بودن نیست؟ و چطور می‌توان در جایی تازه، دوباره حس تعلق ساخت؟

مهاجرت فقط تغییر کشور نیست گاهی بخشی از هویت ما هم تغییر می‌کند

هویت ما فقط از نام، شغل یا ویژگی‌های شخصیتی‌مان ساخته نشده است. آدم‌ها، مکان‌ها، خاطره‌ها و نقش‌هایی که در طول زندگی داشته‌ایم هم بخشی از پاسخ ما به این پرسش‌اند: «من چه کسی هستم؟»

در کشور خودتان شاید همکارانتان شما را فردی توانمند می‌شناختند، دوستانتان با یک نگاه منظورتان را می‌فهمیدند و خانواده برایتان جایگاهی آشنا داشت. پس از مهاجرت، ممکن است لازم باشد بسیاری از این نقش‌ها را از نو بسازید.

برای مثال، کسی که سال‌ها مدیر بوده شاید مدتی شغلی پایین‌تر از تخصصش پیدا کند. یا فردی که در جمع‌ها پرحرف و شوخ‌طبع بوده، به‌دلیل محدودیت زبانی ساکت و کم‌حرف به نظر برسد. در چنین موقعیتی ممکن است از خودش بپرسد: «من که قبلاً این‌قدر توانمند و اجتماعی بودم، چرا اینجا دیگر آن آدم سابق نیستم؟»

این تجربه لزوماً یعنی توانایی‌هایتان را از دست داده‌اید؟ نه. گاهی محیط تازه هنوز فرصت کافی نداده است که بخش‌های آشنای شخصیت و توانمندی‌هایتان را نشان دهید. بااین‌حال، فاصله گرفتن از نقش‌ها و جایگاه‌های قبلی می‌تواند واقعاً دردناک باشد و نیاز به زمان و سوگواری داشته باشد.

چرا با وجود داشتن خانه، هنوز احساس غریبی می‌کنیم؟

خانه فقط ساختمانی نیست که در آن زندگی می‌کنیم. احساس خانه بودن معمولاً با امنیت، آشنایی، خاطره، رابطه‌های عاطفی و حس پذیرفته‌شدن پیوند دارد.

در کشور خودتان شاید مسیر خانه‌ی مادرتان را چشم‌بسته بلد بودید، فروشنده‌ی محله شما را می‌شناخت و دوستان قدیمی‌تان خاطره‌های مشترکی با شما داشتند. بسیاری از کارهای روزمره هم بی‌آنکه انرژی زیادی بگیرند انجام می‌شدند.

اما در کشور جدید، حتی کارهای ساده ممکن است به توجه و تلاش بیشتری نیاز داشته باشند: باید مسیرها و قوانین نانوشته را یاد بگیرید، تفاوت‌های فرهنگی را بفهمید و برای ساختن رابطه‌های تازه وقت بگذارید. برای همین ممکن است از نظر جغرافیایی جایی ساکن باشید، اما از نظر عاطفی هنوز احساس سکونت نکنید.

اقامت یا خریدن خانه به‌تنهایی حس تعلق نمی‌سازد؛ معمولاً رابطه‌های معنادار، تجربه‌های تکرارشونده و خاطره‌های تازه هم لازم‌اند.

چرا گاهی پس از مهاجرت تنهایی عمیق‌تر می‌شود؟

یکی از تغییرهای مهم مهاجرت، فاصله گرفتن از شبکه‌ی ارتباطی گذشته است. شاید در کشور خودتان دوستان زیادی نداشتید، اما همان چند نفر شما را خوب می‌شناختند؛ می‌دانستند چه چیزهایی ناراحتتان می‌کند و وقتی حالتان خوب نیست چطور کنارتان باشند.

در کشور جدید ممکن است آدم‌های زیادی ببینید، اما هنوز کسی نباشد که بتوانید بدون توضیح دادن تمام گذشته‌تان، با او احساس صمیمیت کنید. اینجاست که تفاوت میان «آشنا داشتن» و «احساس تعلق داشتن» خودش را نشان می‌دهد.

شرکت در جمع‌های مختلف می‌تواند فرصت آشنایی فراهم کند، اما صمیمیت معمولاً با دیدارهای تکرارشونده، گفت‌وگوهای تدریجی و شکل گرفتن اعتماد ساخته می‌شود. بنابراین اگر در جمعی هستید و هنوز احساس تنهایی می‌کنید، لزوماً مشکلی در شما نیست؛ ممکن است رابطه‌ها هنوز فرصت کافی برای عمیق شدن پیدا نکرده باشند.

چرا گذشته گاهی از آنچه بوده زیباتر به نظر می‌رسد؟

وقتی در کشور جدید با دشواری روبه‌رو می‌شویم، ذهن ممکن است بیشتر سراغ مهمانی‌های خانوادگی، دوستان قدیمی و خیابان‌های آشنا برود؛ در همان حال، سختی‌های زندگی گذشته کمتر به یادمان بیاید. آن‌وقت ممکن است گذشته را با بهترین لحظه‌هایش و زندگی امروز را با دشوارترین روزهایش مقایسه کنیم.

اما دلتنگی همیشه حاصل زیباتر دیدن گذشته نیست. گاهی واقعاً رابطه‌ها، فرصت‌ها یا بخش‌های ارزشمندی از زندگی را از دست داده‌ایم و برایشان سوگواری می‌کنیم. لازم نیست این فقدان را انکار کنیم یا برای ساختن زندگی تازه، گذشته را فراموش کنیم. درعین‌حال، می‌توانیم مراقب باشیم مقایسه‌ی مداوم، فرصت دیدن بخش‌های خوب زندگی امروز را از ما نگیرد.

 وقتی زن و شوهر با سرعت متفاوتی با مهاجرت سازگار می‌شوند

گاهی یکی از زوج‌ها زودتر شغل پیدا می‌کند، زبان را بهتر یاد می‌گیرد یا رابطه‌های اجتماعی بیشتری می‌سازد؛ درحالی‌که دیگری هنوز با تنهایی، دلتنگی یا از دست دادن جایگاه قبلی‌اش درگیر است.

در این شرایط ممکن است یکی بگوید: «چرا هنوز نتونستی با اینجا کنار بیای؟» و دیگری احساس کند: «تو اصلاً نمی‌فهمی من چی از دست دادم.» این تفاوت لزوماً نشانه‌ی ضعیف‌تر بودن یکی از طرفین نیست. شرایط شغلی، مهارت زبانی، ویژگی‌های فردی، مسئولیت‌های خانوادگی و میزان حمایت اجتماعی می‌توانند بر تجربه و سرعت سازگاری اثر بگذارند.

به‌جای مقایسه، می‌توانید درباره‌ی تجربه‌های متفاوتتان کنجکاوانه گفت‌وگو کنید. مثلاً بپرسید:

- «سخت‌ترین چیزی که بعد از مهاجرت از دست دادی چی بوده؟»
- «چه چیزی این روزها بیشتر از همه خسته‌ات می‌کنه؟»
- «چه کاری می‌تونیم انجام بدیم که هر دومون اینجا کمی بیشتر احساس خانه بودن کنیم؟»

شنیدن پاسخ‌ها بدون عجله برای نصیحت یا حل مسئله، می‌تواند کمک کند هر دو احساس کنید در این تجربه تنها نمانده‌اید.

چه چیزهایی می‌توانند احساس بی‌تعلقی را تشدید کنند؟

تجربه‌ی مهاجرت برای همه یکسان نیست. کسی که با حمایت خانواده، فرصت شغلی مناسب و آشنایی نسبی با زبان مهاجرت می‌کند، ممکن است مسیر متفاوتی از فردی داشته باشد که با فشار مالی، بلاتکلیفی اقامت یا تنهایی روبه‌روست.

تبعیض، محدودیت زبانی، نداشتن روابط حمایتگر، کاهش جایگاه شغلی و مسئولیت‌های سنگین خانوادگی می‌توانند ساختن حس تعلق را دشوارتر کنند. گاهی تجربه‌های روان‌شناختی پیش از مهاجرت هم در این مسیر نقش دارند. برای نمونه، اگر فرد پیش از مهاجرت نیز از طرد شدن می‌ترسیده یا برقراری رابطه‌ی صمیمانه برایش دشوار بوده، ممکن است در محیط تازه هم با چالش‌هایی روبه‌رو شود.

در بعضی افراد، الگوهایی مانند بی‌اعتمادی، احساس نقص و شرم، رهاشدگی یا انزوای اجتماعی بر برداشت از موقعیت‌های تازه اثر می‌گذارند. بااین‌حال، نباید هر تنهایی یا بی‌تعلقی را به طرحواره‌ها یا ویژگی‌های شخصیتی نسبت داد؛ گاهی عامل اصلی، شرایط واقعی و دشوار زندگی مهاجرتی است. معمولاً ترکیبی از عوامل بیرونی و تجربه‌های درونی در شکل‌گیری این احساس نقش دارد.

 چطور بعد از مهاجرت دوباره احساس تعلق پیدا کنیم؟

احساس ریشه داشتن معمولاً یک‌شبه شکل نمی‌گیرد. قرار نیست همه‌چیز را ناگهان درست کنید؛ چند تجربه‌ی کوچک و تکرارشونده می‌توانند محیط تازه را کم‌کم آشناتر و معنادارتر کنند.

 ۱. برای خودتان چند مکان آشنا بسازید

یک کافه، کتابخانه، پارک یا مسیر پیاده‌روی را انتخاب کنید و مرتب به آنجا بروید. وقتی یک مکان با تجربه‌های تکرارشونده همراه می‌شود، به‌تدریج آشناتر می‌شود. هدف این نیست که همه‌چیز شبیه کشور قبلی باشد؛ می‌توانید در محیط تازه هم جاهایی پیدا کنید که بخشی از زندگی روزمره‌تان شوند.

 ۲. به‌جای زیاد کردن آشنایی‌ها، برای رابطه‌های واقعی وقت بگذارید

صرفاً زیاد شدن تعداد آشنایان همیشه تنهایی را کم نمی‌کند. محیط‌هایی را پیدا کنید که در آن‌ها امکان دیدار مکرر و گفت‌وگوی طبیعی وجود دارد؛ مثل کلاس زبان، گروه ورزشی، فعالیت داوطلبانه یا جمع‌های مرتبط با علاقه‌هایتان. برای شروع، لازم نیست خیلی زود صمیمی شوید؛ یک گفت‌وگوی کوتاه، پیشنهاد یک قهوه یا ادامه دادن آشنایی در دیدار بعدی کافی است.

 ۳. بخش‌های ارزشمند هویت گذشته‌تان را حفظ کنید

مهاجرت قرار نیست شما را به فردی کاملاً متفاوت تبدیل کند. اگر در کشور خودتان اهل هنر، مطالعه، تدریس، ورزش یا فعالیت اجتماعی بوده‌اید، راهی برای ادامه‌ی آن در محیط جدید پیدا کنید. بازگشت به یک علاقه‌ی قدیمی می‌تواند پلی میان گذشته و حال بسازد.

 ۴. برای زندگی جدیدتان خاطره بسازید

احساس تعلق فقط با گذشت زمان ایجاد نمی‌شود؛ تجربه‌هایی که در این زمان می‌سازیم هم اهمیت دارند. یک سفر کوتاه، جشن گرفتن مناسبتی کوچک، دعوت کردن یک دوست یا داشتن برنامه‌ای ثابت برای آخر هفته می‌تواند به شکل‌گیری خاطره‌های تازه کمک کند. کم‌کم مکان‌هایی که روزی غریبه بودند، با بخشی از داستان زندگی شما پیوند می‌خورند.

 ۵. ارتباطتان را با گذشته حفظ کنید، اما برای امروز هم جا باز کنید

برای تعلق داشتن به کشور جدید لازم نیست رابطه‌تان را با خانواده، دوستان یا فرهنگ گذشته قطع کنید. تماس با عزیزان، حفظ زبان مادری، غذاهای آشنا و مناسبت‌های فرهنگی می‌توانند حس پیوستگی را تقویت کنند. در کنار آن، برنامه‌هایی هم برای تجربه‌ی زندگی امروزتان داشته باشید تا ارتباط با گذشته تنها منبع آرامش و آشنایی شما نباشد.

 ۶. ببینید دقیقاً چه چیزی مانع تعلق شده است

اگر مدت زیادی از مهاجرت گذشته و هنوز احساس می‌کنید جایی در زندگی جدید ندارید، از خودتان بپرسید: آیا فرصت کافی برای رابطه‌های اجتماعی دارم؟ از طرد شدن می‌ترسم؟ جایگاه یا شغل قبلی‌ام را از دست داده‌ام؟ دلتنگ چه چیزی هستم؟ آیا زندگی فعلی با ارزش‌ها و انتظارهایم هماهنگ است؟

پاسخ این پرسش‌ها کمک می‌کند به‌جای سرزنش خودتان، مسئله‌ی مشخص‌تری را ببینید و برایش قدمی متناسب بردارید. اگر تنهایی، غم یا سردرگمی زندگی روزمره‌تان را مختل کرده یا به‌تنهایی از پس آن برنمی‌آیید، گفت‌وگو با روان‌شناس می‌تواند فضایی برای شناخت این تجربه‌ها، سوگواری برای فقدان‌ها و پیدا کردن مسیرهای تازه‌ی سازگاری فراهم کند.

 آیا ممکن است هم‌زمان به دو کشور احساس تعلق داشته باشیم؟

بله. تعلق داشتن الزاماً به معنای انتخاب یکی از دو کشور و کنار گذاشتن دیگری نیست. ممکن است شنیدن زبان مادری همچنان آرامتان کند، دلتنگ خانواده و خاطره‌های گذشته شوید و درعین‌حال کشور جدید را هم بخشی از خانه‌ی خود بدانید.

هویت مهاجرتی می‌تواند ترکیبی از تجربه‌ها، ارزش‌ها و پیوندهای گذشته و حال باشد.
برای ساختن ریشه‌های تازه، لازم نیست ریشه‌های قدیمی را از بین ببرید


 حرف آخر؛ ریشه‌ها می‌توانند در بیش از یک جا باشند

شاید هنوز وقتی از شما می‌پرسند «خانه‌ات کجاست؟» پاسخ روشنی نداشته باشید. بعضی خیابان‌ها غریبه‌اند، بعضی جمع‌ها تنهایی را پررنگ می‌کنند و دلتان برای آدم‌هایی تنگ می‌شود که هزاران کیلومتر از شما دورند.

بااین‌حال، احساس تعلق فقط در گذشته جا نمانده است. می‌توان آن را به‌تدریج ساخت: با رابطه‌هایی که شکل می‌دهیم، خاطره‌هایی که می‌سازیم، نقش‌هایی که دوباره پیدا می‌کنیم و معنایی که به زندگی تازه‌مان می‌دهیم.

مهاجرت ممکن است ما را از سرزمین آشنایمان دور کند، اما لزوماً ریشه‌هایمان را از بین نمی‌برد. گاهی ریشه داشتن یعنی گذشته‌مان را دوست داشته باشیم و درعین‌حال برای آینده‌مان هم جایی تازه بسازیم.

اگر با وجود گذشت زمان هنوز در کشور جدید احساس تنهایی، بی‌تعلقی یا سردرگمی می‌کنید، شاید کمک کند به شرایط زندگی و تجربه‌های روان‌شناختی خود هم‌زمان توجه کنید.

دکتر آزاده مسکوک (نورسا)، روان‌شناس بالینی
 با رویکردهایی مانند درمان شناختی‌رفتاری و طرحواره‌درمانی، می‌تواند در شناخت عوامل مؤثر بر این احساس‌ها و بررسی راه‌های سازگاری با زندگی پس از مهاجرت همراهتان باشد.


برای آشنایی بیشتر و دریافت مشاوره‌ی آنلاین: 

psymaskook.ir

در حال بارگذاری